گروه اندیشه: مطلب زیر گفت وگو آگاهی نو با دکتر سعید حجاریان، نظریهپرداز اصلاحطلب، در مورد ناسیونالیسم، خط قرمزها و سیاستورزی اصلاحطلبان در فضای پس از جنگ ۱۲ روزه اخیر است. گفت وگو با اشاره به انقطاع سنت تحلیل نظری در جریان اصلاحات طی دهههای ۷۰ و ۸۰ و در نتیجه، ژلاتینی شدن و قلب معنایی مفاهیم آغاز میشود. حجاریان در پاسخ به آرایش نیروهای سیاسی و اجتماعی پس از درگیری اخیر اسرائیل و ایران، بر لزوم تعیین «خط قرمزها» تأکید میکند و دو خط قرمز اساسی خود را «حفظ تمامیت ارضی ایران» و «توسعه همهجانبه کشور» معرفی میکند. او با تفکیک میان میهنپرستی و ملیگرایی، آنچه را در فضای پساجنگ اخیر مشاهده شد، «همبستگی مدنی» یا «همبستگی میهنپرستانه» میداند، نه ملیگرایی. حجاریان معتقد است در شرایطی که میان «ملت» و «دولت» فاصله افتاده است، نمیتوان از "جنگ ملی" سخن گفت. وی دخالت خارجی و تن دادن به تغییرات به قیمت خون ایرانی را خط قرمز میداند (نظریه مدرس). او همچنین گروههایی چون مجاهدین خلق (بیوطنها) و سلطنتطلبان (وطنفروشها) را فاقد هرگونه نسبت با ملیگرایی میداند، چرا که از دشمنان ایران کمک مالی و عملیاتی دریافت کردهاند. در بخش مربوط به ملیگرایی اصلاحطلبان، حجاریان نظریه رایج عدم توجه اصلاحطلبان به ملیگرایی را رد میکند؛ او اندیشه شریعتی را یک «ملیگرایی شمولگرا» میداند و معتقد است اندیشه امام خمینی اساساً وارد مقوله مدرن ملیگرایی نشده است. وی ظرفیت ملیگرا بودن را در اصلاحطلبان پیشرو تأیید میکند، به شرطی که گوی ملیگرایی از دست فرصتطلبان گرفته شود. حجاریان در تحلیل خود از اصولگرایان، گرایش آنها به ملیگرایی را عمدتاً تاکتیکی و در زمان ضعف میداند (مانند جنگ ایران و عراق)، و اصولگرایی جدید را به دلیل نگاه غیرشمولگرا و حذفمحور، در تضاد با ملیگرایی شمولگرا میداند. در نهایت، حجاریان با اشاره به از دست رفتن دوگانه «استقلال-وابستگی» و حاکم شدن «هموابستگی» در جهان امروز، راهبرد جایگزین اصلاحطلبان را ترجمه اصلاحطلبی به «صلحطلبی» معرفی میکند. او معتقد است ایران باید یک «صلحطلبِ جنگبلد» باشد و این گفتمان که خواسته اصلی مردم (پس از مطالبات ابتدایی) است، میتواند تصویر ایران را احیا کند. این گفت و گو که در مجله سیاسی- اجتماعی «آگاهی نو»، سال پنجم، تابستان ۱۴۰۴، شماره ۱۷، صص. ۱۰۹-۱۱۸ منتشر شده در زیر از نظرتان می گذرد:
****
آگاهی نو: در دهه ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، در سنت تحلیل سیاسی، به تبع کثرت نشریات تئوریک و دیگر تولیدات مکتوب، اصلاحطلبان میتوانستند ضمن مسئلهشناسیِ پیوسته و زنده، با چارچوببندی و بسط مفاهیم نظری ایستار خود و جریان فکری- سیاسیشان را مشخص و روشن کنند. آن سنت به دلایلی از جمله توقیف نشریات، ضربههای پیوستههای فردی- حزبی، اهتمامنورزیدن به حوزه مکتوبات و… دچار انقطاع شد تا جاییکه مفهومها، بیش از پیش وضعیت ژلاتینی بهخود گرفتند و حتی، دچار قلب معنایی شدند. چه آنکه بخشی از این قلب معنا از سوی بخشهایی از جریان اصلاحات صورت گرفته و میگیرد.
این مسئله، خصوصاً، در نقاط کلیدی و پیچهای تاریخی مانند تصمیمسازیهای سیاسی و اخیراً جنگ بیشتر محسوس بوده است. این گفتوگو با سعید حجاریان در چارچوب چنین منطق و درکی از فضای گفتمانی اصلاحطلبان، حول مفهوم «ناسیونالیسم»، و در دو بخش انجام گرفته است؛ که اولین آنها به مسئله فهم و روایت جنگ و پساجنگ میپردازد و دیگری بر فهم اصلاحطلبانه از جهان بیرون و ائتلافهای داخلی تمرکز دارد. شاید، ایضاح مفاهیم و تأکید بر «خط قرمز»ها مهمترین وجه این گفتوگو باشد. خاصه، زمانیکه حجاریان بر دو «خط قرمز» شامل «حفظ تمامیت ارضی ایران» و «توسعه همهجانبه کشور» بهعنوان اهداف متعالی تأکید میکند و آنها را شرط لازم تجویزهای ناسیونالیستی و سیاستورزی ائتلافی میخواند.
شما حدود سه دهه پیش مقالهای داشتید درباره جنبههای داخلی و خارجی «خط قرمز». ذیل آن مقاله درباره مرزگذاری، تمایزگذاری و خطوط افتراقی صحبت کرده بودید که میتواند فهم روشنتری از اجزای جامعه، از سطح خانواده تا سایر نهادها بهدست دهد. به نظر میرسد «خطوط قرمز» همچنان بخشی از مسئله سیاستورزی یا بهعبارت دیگر فهم سیاست در ایران است. در همین چارچوب، ابتدا میخواهم به آنچه از پس جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و ایران شکل گرفت، بپردازم. اگر بخواهید تصویری از آرایش نیروها و مواضع آنها بهدست بدهید، سیاست و جامعه را در ایران پساجنگ چگونه میبینید؟
نقطه خوبی را برای آغاز بحث انتخاب کردید، چرا که ما امروز بیش از هر زمان دیگری به «خط قرمز» نیاز داریم. «خط قرمز»ها اساساً زمانی موضوعیت پیدا میکنند که وضعیتهای مرزی، گفتارها و کنشهای ابهامزا و عدم شفافیت بر مناسبات حاکم میشود. شما زمانیکه به خانواده- بهعنوان کوچکترین واحد اجتماعی- نگاه میکنید، میبینید در آن «خط قرمز» موضوعیت دارد. مثلاً درباره روابط عاطفی، روابط مالی و دیگر مناسبات، ملاحظات و اصولی محکم و عدولناپذیر وجود دارد. در حوزه جغرافیا و همینطور حقوق بینالملل هم ما عملاً بیآنکه تصریح کنیم، با «خط قرمز» سروکار داریم. همه دعواهای مرزی، نظامات تقسیمبندی و مانند اینها بیانگر آن است که «خط قرمز»ها مهم هستند. درباره تجاوز اسرائیل به ایران هم، چنانکه انتظار میرفت، چند «خط قرمز» مطرح شد که میتواند آرایش نیروهای سیاسی را تا حدودی روشنتر کند.
یکی از آنها بحث چگونگی مواجهه با موجودیتی بهنام اسرائیل است. ببینید! ما نباید در فهم نزاع اسرائیل و فلسطین دچار سوء برداشت بشویم. طبیعی است که نسل من با برخی مبارزان فلسطینی سمپاتی داشته است، اما همه آنچه درباره نزاع اسرائیل و فلسطین مطرح است، مربوط به چند مبارز و چند سرود انقلابی با مضمون مقاومت نیست. حقیقت، ظلم پیوسته و سازمانیافتهای است که به فلسطینیها رفته و اکنون در میان دیگر مسائل ردشان گم شده است. اخیراً، کتابی منتشر شده است با نام «در برابر وجدان خویش؛ تاریخ پنهان چگونگی بهرهگیری از ایالات متحده در شکلگیری اسرائیل» نوشته آلیسون ویر. نویسنده بهخوبی توضیح داده است که انواع اقدامات از قبیل حذف فیزیکی، عملیات اطلاعاتی، لابی و پروپاگاندای رسانهای بهکار بسته شده و موجودیتی بهنام اسرائیل را ساختهاند. غرض آن است که باید پیشینه اسرائیل را دقیق و موشکافانه بدانیم و از کلیشهها فاصله بگیریم. من گمان میکنم نتانیاهو را بتوان به فردی تشبیه کرد که علاقهای سیریناپذیر به خرید و فروش املاک دارد. او در حوزه غزه و کرانه کارش را پیش برده است اما حالا به دلّالی و واسطهگری میان بیوطنها (مانند سازمان مجاهدین خلق) و وطنفروشها (مانند سلطنتطلبها) روی آورده است، حال آنکه همان «خط قرمز»هایی که صحبتشان را کردیم، به ما میگویند وطن قابل خرید و فروش نیست!
موضوع دیگر، بحث چگونگی مواجهه با تجاوز و دخالت خارجی است. درباره ماهیت تجاوز و دخالت خارجی قبل و حین جنگ نگاههای مختلفی وجود داشته و دارد. تصور برخی، خواه تحت تأثیر باور و تحلیلشان، و خواه بهواسطه خوراک تبلیغاتی این است که تجاوز و دخالت خارجی امری است بدون درد و خونریزی! یعنی در یک شب شماری از افراد کلیدی کشور حذف میشوند، و تا قبل از طلوع آفتاب خارجیها تعدادی کماندو وارد خاک کشور میکنند و عملیات را روی زمین به پایان میرسانند. یعنی ظرف چند ساعت تغییر اتفاق میافتد و وضع مطلوب بهوجود میآید. اینجا باید دوباره شابلون «خط قرمز»هایمان را بهدست بگیریم و بپرسیم آیا یک نیرویِ سیاسیِ ایراندوست حاضر است به قیمت ریخته شدن خون یک ایرانی و ورود کماندوهای بیگانه تن به تغییر بدهد؟ پاسخ من منفی است. یعنی یک نیروی سیاسی با اصول، ضمن آنکه با نظام سیاسی مستقر زاویه فکری و حتی مخالفت صریح دارد، چنین تغییری را جایز نمیداند. مرحوم مدرس تعبیر جالبی داشت و میگفت: هرکس به خاک ایران تجاوز کند، اول او را میکشیم و بعد میبینیم که مسلمان بوده است یا خیر. اگر مسلمان بود او را به روش اسلامی دفن میکنیم! میخواهم بگویم نگاه به دخالت خارجی از زمان مدرس به این شکل بوده است و خارجیِ رهاییبخش نهتنها جذابیت نداشته بلکه مطرود هم محسوب میشده است. البته، باید در نظر بگیریم اینجا بحث ما بر سر کارهای قهری و از جنس دخالت است، و الّا در حوزه کارشناسی، جذب سرمایه خارجی و کارهای معطوف به توسعه ملی نباید همکاری و ورود خارجیها را خیانت تلقی کرد.
جمع این موارد در دستگاههای تحلیلی مختلف، بهشکلی متفاوت ارزیابی و تحلیل میشود. بهعنوان مثال آقای دکتر جواد کاشی، در نوشتهای عنوان کرد: «آنچه مردم در روزهای آتشین جنگ از خود نشان دادند، همبستگی مدنی بود نه همبستگی سیاسی. بیهوده نباید مفاهیم ناسیونالیستی را بر آن بار کرد. حمایتهایی که مردم بهطور داوطلبانه از یکدیگر کردند، استقبال از مهاجرین به شهرها، خدماترسانی صفوف مختلف منجمله پزشکان به مردم، همه مصداق همبستگی مدنی بود.» خود شما نیز در گفتوگویی میان میهنپرستی و ملیگرایی تفکیک قائل شدید و اظهار داشتید: «آنچه در جنگ اخیر برجسته شد میهنپرستی بود نه ملیگرایی. یعنی ما با «همبستگیِ میهنپرستانه» مواجه بودیم. بنابراین اگر مردم مطمئن شوند سایه جنگ دیگر بر سرشان سنگینی نمیکند و اوضاع به حالت عادی برگشته است، از آنجایی که میان «ملت» و «دولت» فاصله افتاده است، دوباره پرونده «ناسیونالیسم ایرانی» روی میز قرار خواهد گرفت.» در مقابل، شماری هم- چه در میان فعالان سیاسی و چه در میان بخشهایی از حاکمیت- از برآمدن نوعی ملیگرایی سخن میگویند. چرا توصیف آنچه در جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل رخ داد، تا این حد متفاوت است؟
مسائلی که گفتم، چه سلبی و چه ایجابی، میتواند یک چارچوب بهدست بدهد. چنانکه گفتههای دیگران هم واجد چنین خصیصهای است. اما مسئله مهم تعمیم آن چارچوب است و دعوا درست از همینجا آغاز میشود. صحبت آقای دکتر کاشی و من، تا حد زیادی با یکدیگر انطباق دارد و شاید بیانمان متفاوت باشد. من، در یک تحلیل کلی معتقدم شکلگیری مفاهیمی مانند «جنگ ملی» یا «جنگ میهنی» منوط بر این است که ملت و دولت، یک روح باشند در دو کالبد. زیرا «دولت» اساساً طُفِیل «ملت» است و هویّت و موجودیتاش را از او میگیرد و طبق این چارچوببندی اگر جنگی دربگیرد، ملت و دولت بهمثابه تن واحد تحت خطر قرار میگیرند. جنگ ۱۲ روزه، این وضعیت را که در اقصی نقاط جهان بدیهی تلقی میشود، به پرسش گرفت؛ حالا چه از موضع تسلیمطلبی، که برخی میگفتند دشمن بزند و خلاصمان کند، و چه از موضع کسانیکه میگفتند دشمن، بهمثابه یک منجی بیاید و نظم کنونی را برایمان دگرگون کند. یعنی ما در مقدمات مشکل داریم و نمیتوانیم جامعه ایران را بهعنوان یک کل یکپارچه تلقی کنیم.
واقعیت این است که اگر محتوایی را که درباره جنگ تولید شد، بررسی کنیم متوجه میشویم برخی میگفتند جنگ اسرائیل علیه ایران، جنگ میهنی نبوده بلکه جنگ میان دو فرد عظمتطلب بوده است که یکی از آنها در دیوان لاهه جنایتکار جنگی شناخته شده و میخواهد هیتلروار «فضای حیاتی» اسرائیل را بهرغم پروندههای شخصی متعددش گسترش دهد، و دیگری ذیل عناوینی مانند «محور مقاومت» و «بمب اتم» خواستار برقراری نظم منطقهای جدید بوده و ایدئولوژی آن دو موجب تصادم شده است. ذیل این صورتبندی گفته میشود این جنگ، جنگ ملتها نبوده بلکه جنگ ایدئولوژیها بوده است با این نشانه که در زمان جنگ، ایرانیها به شمال کشور رفته و اسرائیلیها به قبرس و یونان، و در هر دو مورد خدمات حملونقل و اسکان گران شده و کسی پای کار نمانده است.
نکته بعد آنکه باید بپذیریم «میهنپرستی» یا «میهندوستی»، با «ملیگرایی» تفاوت ماهوی دارد. میهنپرستی نوعی دلبستگیِ سرشتی است که حتی بدون وجود دولت نیز متصور است. یعنی یک قلمرو میتواند نزد عدهای واجد اهمیت باشد، و گاه مقدس محسوب شود، بی آنکه حتی در درون آن دولتی تأسیس شده باشد. چنانکه در نظامهای قبیلهای چنین است. پس، یکی دانستن «میهندوستی» و «ملیگرایی»، چه بهلحاظ تئوریک و چه بهلحاظ عملی نادرست است.
درباره «همبستگی مدنی» وضع به چه ترتیب است؟
«همبستگی مدنی» را هم نمیتوان به «ملیگرایی» ترجمه و تأویل کرد، چنانکه دکتر کاشی نیز اشاره کرده است. واقعیت آن است بر «همبستگی مدنی» لزوماً محتوای سیاسی مترتب نیست. مثلاً، در بلایای طبیعی، سوانح و جنگ ممکن است هممحلهایها و همنوعان به کمک یکدیگر بشتابند و بهنوعی در روح «حیات جمعی» بدمند اما آنها لزوماً ممکن است توافق سیاسی نداشته باشند و در چارچوب «ملت-دولت» با هم پیوند نخورده باشند. یک مثال از دل همین جنگ بزنم. بنا به روایتهای متعدد، زمانیکه زندان اوین با حمله اسرائیل مواجه شد، شماری از زندانیان سیاسی به کمک کسانی شتافتند که میانشان رابطه حاکم و محکوم برقرار بود. حالا خبر دقیق ندارم در میان آنها مشخصاً چه افرادی و با چه ردههایی حضور داشتند. در آن وضعیت حس کمک به همنوع برانگیخته شد و محکومان به حاکمان کمک کردند. اما با فروکش کردن بحران مجدداً وضعیت پیشین اعاده شد؛ خواه در ندادن مرخصی که مطالبه حداقلی بود، و خواه در مختومه کردن پرونده زندانیان سیاسی که میتوانست قدری شکاف میان ملت و دولت را کاهش دهد. میخواهم نتیجه بگیرم، این تفاوتها و تعمیمهای نابجا یکی مربوط میشود به فقدان یا دستکم ضعیف بودن مباحث نظری و دیگری سستی پیمان میان ملت و دولت و بیتوجهی به اهمیت آن. اگر به مصاحبه من بعد از جنگ مراجعه کنید، خواهید دید که در آنجا گفتهام: «من معتقدم اگر دولت از روی ترس خارجی به گشایش فضا روی بیاورد، به محض آنکه خیالاش از خارج آسوده شد همه روزنهها و درزها را خواهد بست. ولی اگر دولت صرفنظر از اینکه فشار خارجی باشد یا نباشد، صرفاً بهواسطه ایجاد موازنه داخلی و بهرسمیتشناختن دیگری، گشایشهایی را فراهم آورد، امکان بازپسگیری آزادیها کمتر میشود.» یعنی آن چیزی که بدون قرارداد و اصول و موازنه قوا و از سر اضطرار داده شود، با فروکش کردن بحران بهسرعت پس گرفته میشود.
فارغ از نامگذاری آنچه در جنگ ۱۲ روزه بهعنوان عنصر انسجامبخش بهوجود آمد، به تعبیر شما «پرونده ناسیونالیسم ایرانی» همچنان باز است. پرسشی که مطرح است درباره نوع نگاه اصلاحطلبان به ملیگرایی است. تلقی این است که اصلاحطلبان در جوانی تحت تأثیر متفکران مسلمان- از جمله دکتر شریعتی- بوده و در پارادایم امت-امامت فکر کردهاند. بعدتر و بعد از پیروزی انقلاب هم ذیل نگاه برآمده از انقلاب و تحت تأثیر آموزههای آیتالله خمینی باز هم به ملیگرایی آنگونه که باید توجه نکردهاند و حتی توجهشان بیشتر متمرکز بر دفاع منفعلانه از مفهوم وطن، در برابر استعمار و بلوکهای قدرت و دشمن متخاصم بوده است تا دفاع فعال و گفتمانمحور از ملیگرایی. پرسش این است که آیا اصلاحطلبان ظرفیت ملیگرا بودن را دارند؟
در پرسش شما، چند فرض وجود دارد که لازم است بر سر برخی از آنها بحث کنیم. اولاً، ضروری است میان بخش تئوریک اصلاحطلبان و بخش بوروکراتیک اصلاحطلبان تفکیک قائل شویم. هر کدام از اینها «ناسیونالیسم» را به یک قرائت فهم کردهاند. یعنی ما با یک کل یکپارچه مواجه نیستیم. چنانکه در باقی مسائل هم اصلاحطلبان طیفهای مختلفی دارند که باید در جای خود صحبتاش را باز کنیم. من اینجا درباره برداشت خودم توضیحاتی میدهم که شاید پارامترهایی برای مقایسه بهدست بدهد.
نخست از دکتر شریعتی شروع میکنم. من آراء و اندیشههای شریعتی را در تباین با ملیگرایی نمیدانم و معتقدم ایشان از زاویه نگاه خود تلاش کرده سازهای درباره ناسیونالیسم بنا کند. بهرغم اینکه در جاهایی اندیشههای امتگرایی او پررنگ میشود اما ناسیونالیسم را کاملاً مردود نمیداند و با ارجاعاتی که به مسائل فرهنگی میدهد، سعی دارد نسبت معناداری را با مفهوم میهن حفظ کند. دکتر شریعتی در جایی میگوید که: «ناسیونالیسم در طول تاریخ ما، هرگز با روح تفرقه و تضاد بشری و تحقیر و نفی ملتهای دیگر همراه نبوده است. این [ناسیونالیسم] نهتنها به [فکر] نفی و تحقیر و مقابله با دیگران نبوده است، [بل]که کوشیده است تا بهجای آنکه مشت خویش را بر فرق انسانهای دیگر فرود آورد، دست خویش را بهسویشان پیش برد.» توجه میکنید؟ ناسیونالیسم شریعتی شمولگراست. یعنی میگوید ما و قرائتمان هستیم و همزمان دیگری را هم بهرسمیت میشناسیم. حال اگر این شمولگرایی قویتر شود ابتدا به «امتگرایی» تنه میزند و بعد به ایستگاه «جهانوطنگرایی» میرسد. اما از نظر من شریعتی یک ملیگرایِ شمولگراست. حال ممکن است کسانی تحت هر عنوانی بخواهند قرائتی متفاوتتر بهدست بدهند. این اشکالی ندارد مشروط بر آنکه اندیشه دفاع از ایران خود مقدمه حذف و برچسبزنی نشود.
بحث دیگر درباره انقلاب و آراء امام خمینی و نسبت آنها با ملیگرایی است. در اینجا هم نظرات گوناگونی مطرح است. به اعتقاد من امام خمینی اساساً وارد مقوله «ملیگرایی» نشده است و شاید درست نباشد ملیگرایی را به اندیشه ایشان بار کنیم زیرا نگاه وی نسبت به ملت و امت مدرن نیست. البته، این مدرن بودن یا نبودن را نمیتوان داوری ارزشی کرد. شما توجه کنید در قرآن آیاتی داریم مانند «فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا» (آل عمران، ۹۵) و همینطور «وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوب…» (یوسف، ۳۸). در این آیات، و آیات مشابه، واژه «ملت» به «آیین» و «دین» و «راه» ترجمه میشود نه معنای امروزین آن و به نظر من امام خمینی در این چارچوب میاندیشید. ایشان حتی مفهوم مملکت و وطن را بهجای «مسقط الرأس» هم بهکار برده و از آن استنتاج احکام شرعی کرده است. البته، امام خمینی گاهی اوقات «ملت» را در معنای جدید آن بهکار میبرد، خصوصاً در دوره پسا-تأسیس جمهوری اسلامی، اما خاستگاهاش همان است که گفتم. یک نکته را هم به شما بگویم و آن اینکه ایشان تمایلی به واژه «ملّی» نداشت و گویا بهدلیل دعوای کاشانی-مصدق و فضای ذهنی کودتا این واژه را نشان از نِقار میدانست. شاید، تغییر «مجلس شورای ملی» به «مجلس شورای اسلامی»، «سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران» به «صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران»، و البته تغییر «هما» (هواپیمایی ملی ایران) به «هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران» و دیگر «ملی»زداییها برآمده از همین نگاه باشد. بنابراین باید گفت، پروژه ملیگرایی و مشخصاً صورتبندی ملت-دولت از اندیشه امام قابل استخراج نیست هر چند ایشان پیوسته به مسئله خاک و تمامیت ارضی و بهتبع آنها نقش و کارکرد دولت ارجاع میدهد.
علاوه بر اینها باید در ساحت عمل، یعنی آنچه در حوزه بوروکراسی اتفاق افتاده است هم توضیحاتی بدهم. ببینید! یک زمانی بحث بر سر اندیشههاست که خوب میتوان بحث کرد و کتاب نوشت که چه کسانی ملیگراتر هستند و یا در طیفهایی که از ملیگرایی ترسیم میشود، کجا قرار میگیرند. اما یک زمان بحث بر سر عملکردهاست. اینجا باید کارنامهها ارزیابی شود و افراد نظر بدهند. اما توجه کنید الان کسانی بهصورت چهرههای ملیگرا قاببندی میشوند، که اساساً نسبتی با ایران ندارند. مثلاً کسانی در اوایل انقلاب سازماندهی کردند، از بیگانه پول گرفتند تا در داخل کشور کودتا کنند. امروز چنین افرادی نمیتوانند بیرق ملیگرایی بلند کنند. شما ببینید سرهنگ محمدباقر بنیعامری در کتاب خاطرات خودش در رابطه با مقدمات کودتای نوژه بهصراحت میگوید: «دکتر بختیار از عراق پول گرفته بود و تیمسار اویسی هم از عراق… تا جایی که اطلاع دارم، بختیار حدود سی میلیون دلار و تیمسار اویسی در حدود پانزده میلیون». یعنی یک نیرویی که خود را نماینده ناسیونالیسم ایرانی میداند، و به پیشینه تمدنی و ایران بزرگ ارجاع میدهد، از دشمن کشور برای تأمین مالی کودتا کمک میگیرد! به همین سیاق من میتوانم نمونههای دیگری را هم مثال بزنم.
لذا، در مقام نتیجهگیری باید گفت ظرفیت ملیگرایی، چه از لحاظ تفکر و چه از لحاظ سوابق اجرایی، باید بهدقت تحلیل شود. من، معتقدم اصلاحطلبان- دستکم آن گروه که من اصلاحطلبان پیشرو میخوانمشان- ظرفیت ملیگرا بودن دارند. از طرفی، ملیگرایی امری است در حال شدن؛ یعنی پیوسته میتوان بهسمت قرائتهای نوتر و دموکراتیکتر ملیگرایی حرکت کرد. البته، این صیروت یک آسیب هم دارد و آن اینکه ممکن است افرادی ظاهراً ملیگرا، اما در باطن فرصتطلب، قرائتی شاذ از ملیگرایی ارائه دهند که اینگونه نه از ایده اصلاح و تغییر چیزی میماند و نه از ملیگرایی. بنابراین، گوی ملیگرایی را باید از فرصتطلبان گرفت؛ چه فرصتطلبانِ اقتدارگرا و چه فرصتطلبانِ بهظاهر اصلاحجو!
به همین سیاق میتوان درباره اصولگرایان هم چنین پرسشی را مطرح کرد. آنها در نسلهای مختلف تحت تأثیر آراء افرادی بودهاند که آنچنان با مفهوم ملیگرایی سر سازگاری نداشتند. مثلاً، آنها از میان چهرههای دوره مشروطه خود را خلف شیخفضلالله نوری تلقی میکنند، در دهههای بعد به نواب صفوی گرایش